من سردم تو سردی دل نیمه جونه...
می سوزه می سازه در آب و خونه...
می لرزه حتی با چیک چیک اشکام...
مثل گنجشکی که زیره بارونه...
لبهامون لبخند عشقو کم داره...
دلگیرن روزامون لحظه غم باره...
پاییزم....... می ریزم.........رو به تاراجم!!!
میروم با کوله بار٬ سرگذشت و خاطره
خسته ام از خستگی هام
خسته از این لحظه ها
من پر امید اما دلم در التهابه
میرم که تا در غربتم نوری بتابه
ای زندگی بیزارم از بیهوده بودن
...
محکوم به زندگی
برو اي دختر پالان محبت بر دوش
ديده بر ديده من مفكن نازم مفروش...
من دگر سيرم... سير!...
.
.
دل من...
دل من چون دل تو صحنه ي دلقك ها نيست!
.......تقديم به اونايي كه عشق طرف مقابلشونا درك نمي كنن... مثه اون...
خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی....
سالی که بی تو و تو گذشت اما به چه قیمتی...
نمیخوام زیاد حرف بزنم، دو بیت میگم و میرم:
چیه آسمون دوباره
کم آوردی باز ستاره
اشکاتا نریز نگه دار
.... بقیشو نمیگم
سالی همراه با بهترین آرزوها واسه ی همتون
دنیا عشق، حسرت، امید، دلتنگیه همه.......
تو داری میرسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی.....
وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد... من او را دوست داشتم...
وقتي که او تمام کرد... من شروع کردم... وقتي که او تمام شد...من اغاز شدم...
و چه سخت است تنها متولد شدن... مثل تنها زندگي کردن است... مثل تنها مردن!!!
دوستت دارم
هنوز هم با دلهره به كوچه سرك مي كشم
به ياد روزهاي گذشته
اين بار دختركي لبخندي ميزند و مرا به عشقي دعوت مي كند!
نگاهش مي كنم
او از جنس توست
لبخندش همانند توست
نگاهش همانند نگاه توست
ياد روزي مي افتم كه بازيچه دستت شدم...!!!
من هم لبخند ميزنم
به دعوتش پاسخ مثبت مي دهم بي هيچ احساسي نسبت به او
مي خواهم اينبار من گرداننده بازي باشم و او بازيچه دست من
او از جنس توست و همانند تو!!!!!!!!!!!
میخوام از این به بعد قوانینو بشکنم. خیلی خستم، خسته تر از گذشته. میخوام از این به بعد آشغال بشم.
اونقدر آشغال که اگه ماشین شهرداری هم رسید نتونه جمعش کنه...
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند... عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند!
و فقط خاطره هاشت که چه شیرین و چه تلخ
دست نا خورده به جا می ماند...............
(خاطراتی که وجودشون وجود آدما بی وجود می کنه!)
خيلي وقته اينجا پرسه مي زنم
جاي رد پاهاتو نيستيو بوسه ميزنم
اگه حتي تو جوابمو ندي
من بازم با عكس تو حرف ميزنمشبی خوابت را دیدم، با یه دسته گل اومدی به دیدنم، با یک نگاه مهربون...
همون نگاهی که روزها و سالها آرزوشا داشتم ولی از من دریغ می کردی!!!
گریه کردی و گفتی دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد... ولی من، من فقط نگات کردم!
وقتی رفتی سنگ قبرم از اشکات خیس شده بود...
ببخشم.
اين روزها؛ ولــــي .. من بي دليل نمي گريم !
اين روزها؛ نيازمند معني مي شود ... نياز اضطراري به آغوشت .. اين روزها ... .. . .. !
تو ساده دل کندی ولی،تقدیر بی تقصیر نیست...
.................................................................
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
............................................................
باید تو را پیدا کنم، هر روز تنهاتر نشی....!!!!!
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
............................................................
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
به راهی که شاید روزی تو از آن باز خواهی گشت!!!
و چه دردناک است محرومیت ابدی از دیدن تو....
من تو را می خواهم...
من دست سبز تو را برای شکوفایی گلهای وجودم می خواهم...
بیا که اشکهایم بهانه ی تو را می گیرند...
بیا که پریان احساسم پرواز را فراموش کرده اند...
بیا که حوریان اشکهایم قسم خورده اند که راه قدمهایت را نمناک کنند...!!!
!!!هرگز فراموشت نخواهم کرد!!!
پاییز همان بهاریست که عاشق شده است!!!
عشق من کاری کن دارم از دست میرم...
من هنوز حاظرم واسه تو بمیرم...
آخه به عشقت اسیرم!!!
بند بند وجودم همه در حسرت یک پرواز است!
من به پرواز نمی اندیشم...
به تو می اندیشم، که تو زیبا تر از اندیشه ی یک پروازی!!!
افسوس...
افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود٬
همیشه یکی بود یکی نبود...
بی وفا عشق من، به خدا اشک من
می مونه رو گونم تا بیای پیش من
رفتی و بعد تو چه زجری کشیدم
هنوز تار موهاتو به دنیا نمیدم
تو را به خاطراتمون تو منا بی خبر نذار
تو را به اشکمون قسم منا چشم به در نذار
حالا که نموندی بگو از من چی دیدی!!!؟؟؟
چه ساده نشستی و چه ساده پریدی!
بغضمو وقت جدایی هی نگه داشتم به سختی
حتی واسه دلخوشیمم دست تکون ندادی
پس بذار روی ماهتو یه بار دیگه نگا کنم
سخته با خاطراتمون با دل خون ودا کنم
وقت رفتنت نبود!!!
دلت میشکنه یه روز!!! میدونی قدر اشک من...
چشم سیاش، طرز نگاش، حجب و حیاش مال کی شد؟
بهش بگین با رفتنش کار دلم یکسره شد ...
پر زد و رفت، حتی برام خط و نشونم نکشید ...
دیوونه بود اما منم دیونه تر از عشق اون
قلبمو زد به نامشو پر زد و رفت از آشیون
عاشقی کار تو نبود من عاشقت بودم و بس
اون همه احساس منا کشتی گلم با یک(...؟...)
اما هنوز دوست دارم به جون اون که دوس داریش
وقتی که اسم تو بیاد زنده میشم نفس نفس...
و انگشتانم را بر پوسته ی کشیده ی شب می کشم.
چراغ های رابط تاریکند...
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد!
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد!
پرواز را به خاطر بسپار...
پرنده مردنی است!!!
اگر تمام آن همه را دیدم و شنیدم
اگر لب فرو بستم و نفس هم بر نیاوردم
اگر دست و دل زخمی از آن همه نگفته و درشت شنیده٬
بی زخمه ماند و حرفی٬ سخنی٬ کلامی و سلامی نگفتم
گمان مبر٬ که آن همه درست بود و قبول داشتم
که قبول داشتن و نداشتن من گره ای از کار فرو بسته نمی گشاید.
تنها حرمت گذاشتم٬ خون دل خوردم٬ و سینه را از آهی پر از خون انباشتم....
میشه از عشق تو گفت و از دست تو هم راحت شد!
میشه از عشق تو گفت و از دست همه راحت مرد!
میشه از عشق تو گفت و از دست تو هم راحت مرد......
پس اگه دیگه نیومدم بدونید همه چیز یه انتهایی داره...
پس یا واسه همیشه خدا حافظ یا فعلا"!
و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران،
تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان!

