تبليغاتX
یه عمر عاشقی...
من ابرم تو بارون این قصه خیسه...
من سردم تو سردی دل نیمه جونه...
می سوزه می سازه در آب و خونه...
می لرزه حتی با چیک چیک اشکام...
مثل گنجشکی که زیره بارونه...
لبهامون لبخند عشقو کم داره...
دلگیرن روزامون لحظه غم باره...

پاییزم....... می ریزم.........رو به تاراجم!!!

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:59 توسط عباس |


یه مسافر‌٬ یه غریبه٬ یه شبم بی پنجره
میروم با کوله بار٬ سرگذشت و خاطره
خسته ام از خستگی هام
خسته از این لحظه ها
من پر امید اما دلم در التهابه
میرم که تا در غربتم نوری بتابه
ای زندگی بیزارم از بیهوده بودن
...

محکوم به        زندگی

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:42 توسط عباس |


برو اي دوست برو...!
برو اي دختر پالان محبت بر دوش
ديده بر ديده من مفكن نازم مفروش...
من دگر سيرم... سير!...
.
.
دل من...
دل من چون دل تو صحنه ي دلقك ها نيست!
.......تقديم به اونايي كه عشق طرف مقابلشونا درك نمي كنن... مثه اون...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:31 توسط عباس |


خداحافظ، بدون تو گمان کردی که می مانم؟!!!

خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی....

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:44 توسط عباس |


فقط اومدم سال جدید را به همه تبریک بگم و برم
سالی که بی تو و تو گذشت اما به چه قیمتی...

نمیخوام زیاد حرف بزنم، دو بیت میگم و میرم:
چیه آسمون دوباره
کم آوردی باز ستاره
اشکاتا نریز نگه دار
....                                       بقیشو نمیگم

سالی همراه با بهترین آرزوها واسه ی همتون

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 12:45 توسط عباس |


بی دلی هم عالمی داره... کاش هیچوقت دلی نداشتیم، تا نشکنه، نسوزه، تنگ نشه...!
دنیا عشق، حسرت، امید، دلتنگیه همه.......

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 18:36 توسط عباس


من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری میرسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی.....

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 11:13 توسط عباس


وقتي که ديگر رفت... من به انتظار امدنش نشستم...
وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد... من او را دوست داشتم...
وقتي که او تمام کرد... من شروع کردم... وقتي که او تمام شد...من اغاز شدم...
و چه سخت است تنها متولد شدن... مثل تنها زندگي کردن است... مثل تنها مردن!!!

دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:22 توسط عباس |


هنوز هم با دلهره به كوچه سرك مي كشم

به ياد روزهاي گذشته

اين بار دختركي لبخندي ميزند و مرا به عشقي دعوت مي كند!

نگاهش مي كنم

او از جنس توست

لبخندش همانند توست

نگاهش همانند نگاه توست

ياد روزي مي افتم كه بازيچه دستت شدم...!!!

من هم لبخند ميزنم

به دعوتش پاسخ مثبت مي دهم بي هيچ احساسي نسبت به او

مي خواهم اينبار من گرداننده بازي باشم و او بازيچه دست من

او از جنس توست و همانند تو!!!!!!!!!!!

میخوام از این به بعد قوانینو بشکنم. خیلی خستم، خسته تر از گذشته. میخوام از این به بعد آشغال بشم.

اونقدر آشغال که اگه ماشین شهرداری هم رسید نتونه جمعش کنه...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:36 توسط عباس |


در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند... عشق ها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند!
و فقط خاطره هاشت که چه شیرین و چه تلخ
دست نا خورده به جا می ماند...............
(خاطراتی که وجودشون وجود آدما بی وجود می کنه!)

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:8 توسط عباس |


خيلي وقته اينجا پرسه مي زنم

جاي رد پاهاتو نيستيو بوسه ميزنم

اگه حتي تو جوابمو ندي

من بازم با عكس تو حرف ميزنم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:36 توسط عباس |


سلام.... آره بازم من!
شبی خوابت را دیدم، با یه دسته گل اومدی به دیدنم، با یک نگاه مهربون...
همون نگاهی که روزها و سالها آرزوشا داشتم ولی از من دریغ می کردی!!!
گریه کردی و گفتی دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد... ولی من، من فقط نگات کردم!
وقتی رفتی سنگ قبرم از اشکات خیس شده بود...
ببخشم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:53 توسط عباس


اين روزها ؛ كسي دليل گريه هايت را نمي پرسد..
اين روزها؛ ولــــي .. من بي دليل نمي گريم !
اين روزها؛ نيازمند معني مي شود ... نياز اضطراري به آغوشت .. اين روزها ... .. . .. !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:12 توسط عباس |


باید تو را پیدا کنم،شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی،تقدیر بی تقصیر نیست...
.................................................................
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
............................................................
باید تو را پیدا کنم، هر روز تنهاتر نشی....!!!!!
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
............................................................
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 18:17 توسط عباس |


نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوری؟ تو که نمی بینی نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:11 توسط عباس |


ظاهرا" قسمت اینه که چشمام کور بشن،
به راهی که شاید روزی تو از آن باز خواهی گشت!!!
و چه دردناک است محرومیت ابدی از دیدن تو....
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:53 توسط عباس


باز هم میگویم دیدن تو یك حادثه بود مثل بارش ناگهانی باران مثل كشف دو چشم آشنا درمیان هزاران هزار غریبه به جان گلهای باغ نگاهت قسم تو قشنگترین حادثه زندگی من بودی و من گل شقایقی بودم كه در دستان تو به دنبال بهار میگشتم حالا دلم را تنها به همان حادثه خوش كرده ام و همین برای عاشق بودن كافی ست. باور كن...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:9 توسط عباس |


نمیخواهم صدای ملامت را از حنجره ی شقایقهای وحشی بشنوم!
من تو را می خواهم...
من دست سبز تو را برای شکوفایی گلهای وجودم می خواهم...
بیا که اشکهایم بهانه ی تو را می گیرند...
بیا که پریان احساسم پرواز را فراموش کرده اند...
بیا که حوریان اشکهایم قسم خورده اند که راه قدمهایت را نمناک کنند...!!!

!!!هرگز فراموشت نخواهم کرد!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:48 توسط عباس |


به آنها که پاییز را دوست ندارند بگویید:
پاییز همان بهاریست که عاشق شده است!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:39 توسط عباس


آروم آروم دارم از یادت میرم!
عشق من کاری کن دارم از دست میرم...
من هنوز حاظرم واسه تو بمیرم...
آخه به عشقت اسیرم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 16:29 توسط عباس


من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس
بند بند وجودم همه در حسرت یک پرواز است!
من به پرواز نمی اندیشم...
به تو می اندیشم، که تو زیبا تر از اندیشه ی یک پروازی!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:20 توسط عباس |


برای سالها می نویسم٬ سالها بعد که چشمانت عاشق می شوند!!!

افسوس...

افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود٬

همیشه یکی بود یکی نبود...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:22 توسط عباس |


سخته... سخته با خاطراتمون با دل خون وداع کنم!!!

بی وفا عشق من، به خدا اشک من

می مونه رو گونم تا بیای پیش من

رفتی و بعد تو چه زجری کشیدم

هنوز تار موهاتو به دنیا نمیدم

تو را به خاطراتمون تو منا بی خبر نذار

تو را به اشکمون قسم منا چشم به در نذار

حالا که نموندی بگو از من چی دیدی!!!؟؟؟

چه ساده نشستی و چه ساده پریدی!

بغضمو وقت جدایی هی نگه داشتم به سختی

حتی واسه دلخوشیمم دست تکون ندادی

پس بذار روی ماهتو یه بار دیگه نگا کنم

سخته با خاطراتمون با دل خون ودا کنم

وقت رفتنت نبود!!!

دلت میشکنه یه روز!!! میدونی قدر اشک من...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:32 توسط عباس


بهش بگین بی خبرم! بپرسید عشقمون چی شد؟

چشم سیاش‌، طرز نگاش، حجب و حیاش مال کی شد؟

بهش بگین با رفتنش کار دلم یکسره شد ...

پر زد و رفت، حتی برام خط و نشونم نکشید ...

دیوونه بود اما منم دیونه تر از عشق اون

قلبمو زد به نامشو پر زد و رفت از آشیون

عاشقی کار تو نبود من عاشقت بودم و بس

اون همه احساس منا کشتی گلم با یک(...؟...)

اما هنوز دوست دارم به جون اون که دوس داریش

وقتی که اسم تو بیاد زنده میشم نفس نفس...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:16 توسط عباس |


دل گرفته به ایوان می روم

و انگشتانم را بر پوسته ی کشیده ی شب می کشم.

چراغ های رابط تاریکند...

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد!

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد!

پرواز را به خاطر بسپار...

پرنده مردنی است!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:56 توسط عباس |


اگر تمام آن همه را دیدم و شنیدم

اگر لب فرو بستم و نفس هم بر نیاوردم

اگر دست و دل زخمی از آن همه نگفته و درشت شنیده٬

بی زخمه ماند و حرفی٬ سخنی٬ کلامی و سلامی نگفتم

گمان مبر٬ که آن همه درست بود و قبول داشتم

که قبول داشتن و نداشتن من گره ای از کار فرو بسته نمی گشاید.

تنها حرمت گذاشتم٬ خون دل خوردم٬ و سینه را از آهی پر از خون انباشتم.... 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:21 توسط عباس |


میشه از عشق تو گفت و از دست همه راحت شد!

میشه از عشق تو گفت و از دست تو هم راحت شد!

میشه از عشق تو گفت و از دست همه راحت مرد!

میشه از عشق تو گفت و از دست تو هم راحت مرد......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:5 توسط عباس |


فکر کنم یه دو ماهی هست راحت بودم‌... یه راحتی که همه ی امیدم به اون بود و کاش ابدی بودی. ولی انگار باید پذیرفت که: ما همه محکوم به زندگی کردن هستیم... ولی چرا؟!...چرا خدا جون! الانم نمیدونم بعد از این ۶۰-۷۰ روز چی بگم؟!... یعنی چیزی ندارم که بگم. ممنونم از همه ی اونایی که این چند وقت به یادم بودن...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:59 توسط عباس


همش به این امید بودم که دیگه چهاردهم همه چیز با پای خودش برام تموم میشه و سناریوی تلخ زندگیم به پایان میرسه....فعلا" تا 2-3 روز دیگه هستم، یا یکی دو ماه طول می کشه و من بر می گردم که این اصلا" خوب نیست... یا شایدم واسه همیشه به خواب برم که این آخرین آرزومه.
پس اگه دیگه نیومدم بدونید همه چیز یه انتهایی داره...

پس یا واسه همیشه خدا حافظ یا فعلا"!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:59 توسط عباس |


به اندازه جشمان تو غمگين ماندم

و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران،

تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:2 توسط عباس |